تبليغاتX
این حال من بی توست
تقدیم به بهترینهام ساحل_ شیما _نازنین
بایدِ بودن تو، باش، هی نگو سفر،محاله!!
حنجره گِل میشه بی تو
با تو آوازم زلاله

بستن بیهوده بسّه
که خیالِ خام رفتن
تو نباشی کی بگیره
خستگی رو از تن من

قصّتو من مینویسم
هی نگو این سرنوشته
بی تو بودن اوج تلخی
موندنت پشت بهشته

بایدِ بودن تو، باش، هی نگو سفر
محاله حنجره گِل میشه بی تو
با تو آوازم زلاله

وا کن از تن رخت رفتن
محرم خواب شبونه
عشقٌ تنپوش تنم کن
مثل هر شب عاشقونه
+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 اسفند1384ساعت 6:24  توسط تنها | 
پرنده ، همقفس ، همخونهء من
زمستون رفت و شد فصل پریدن
همین دیروز تو از این خونه رفتی
ولی از اومدن چیزی نگفتی
تو را در حنجره یک دشت آواز
تو را در سر هوای خوب پرواز
من اینجا خسته و غمگین و تنهام
نمیدونم كه می مونم تا فردا
چی میشد اون هوای برفی و سرد
تو رو راهی به این خونه نمیكرد
بهار كاغذین خونهء من
تو رو راضی نكرد آخر به موندن
من عادت میكنم با درد تازه
جدایی شاید از من من بسازه
دلم تنگه دلم تنگه برایت
نگاهم با نگاهت داشت عادت
تو اونجا با گلای رنگارنگی

هم قفس


من اینجا پشت دیوارای سنگی
تو با جنگل تو با دریا تو با كوه
منو اندازه ی یه فصله اندوه
من عادت میكنم با درد تازه
جدایی شاید از من من بسازه
دلم تنگه دلم تنگه برایت
نگاهم با نگاهت داشت عادت


+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 اسفند1384ساعت 6:7  توسط تنها | 
خيلی وقته از چشام بی تو بارون می باره
دل نا اميد من تو رو آرزو داره
ای هميشگی ترين آه ای دورترين
سوختن کار من است نگرانم منشين

گریه کردم نبودی که ببینی



راست مي گفتی تو ،ديگر اکنون ديرست
دوستی و دوری ، آخرين تدبيرست
راست می گفتی ، تو بايد از عشق بريد
از چنين پايانی به سرآغاز رسيد

شکستی و شکستم
گسستی و گسستم
چه بودی و چه بودم
چه هستی و چه هستم

تو رها از من باش ،ای برايم همه کس
زير آوار قفس مانده ام من ز نفس
تو و خورشيد بلند ،من و شب های قفس
بعد از اين با خود باش ، ياد تو ما را بس
...
+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 اسفند1384ساعت 6:1  توسط تنها | 
تو آسمون زندگيم ستاره بوده بی شمار
اما شبای بی کسی يکی نمونده موندگار
يکی نمونده از هزار
ستاره های گمشده هر شب من هزار هزار
اما هميشگی تويی ستاره ی دنباله دار
يکی نمونده از هزار

ای آخرين ، تنهاترين آواره ی عاشق
هر شب عمرم همراه با من ستاره ی عاشق

ای تو آشنای ناشناسم
ای مرهم دست تو لباسم
ديوار شبم شکسته از تو

همیشگی تویی


از ظلمت شب نمی هراسم
انگار که زاده شده با من
عشقی که من از تو می شناسم

ای آخرين ، تنهاترين آواره ی عاشق
هر شب عمرم همراه با من ستاره ی عاشق

تو بودی و هستی هنوز سهم من از اين روزگار
با شب من فقط تويی ستاره ی دنباله دار
با شب من فقط تويی
..
+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 اسفند1384ساعت 5:59  توسط تنها | 
باورم کن باورم کن
باورم کن آنچه هستم
بس که ناباوری ديدم
تو خودم هر بار شکستم

باورم کن خيلی خسته م
از غم ناباوری ها
تو کمک کن تا نباشم
آيه ی دربه دری ها

رگبار تلخ دو رنگی
دشنه زد به تار و پودم
از غم نامردمی ها
مرده ذرات وجودم

ديگه باورم نمی شه
که هنوزم زنده هستم
گر چه می دونم که پاکی

تنها در حسرت


شده باعث شکستم

باورم کن که تو سينه
غم دارم به حجم فرياد
آخه اين غم کمی نيست
که صداقت رفته بر باد

زير اين گنبد وحشی
توی اين دل نگرونی
تو بيا همسفرم باش
اگه تو بخوای می تونی
تو می تونی تو می تونی


+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 اسفند1384ساعت 5:37  توسط تنها | 
ببین ای بانوی شرقی ای مثل گریه صمیمی
همه هر چی دارم اینجاست، تو این خورجین قدیمی
خورجینی که حتی تو خواب ، از تنم جدا نمی شه
مثل اسم و سرنوشتم دنبالم بوده همیشه
بانوی شرقی من ، ای غنی تر از شقایق
مال تو ارزونی تو ، خورجین قلب این عاشق

توی این خورجین کهنه شعر عاشقانه دارم
برای تو و به اسمت یک کتاب ترانه دارم
یه سبد گل دارم اما ، گل شرم و گل خواهش
تنی از عاطفه سیراب ، تنی تشنه ی نوازش
بانوی شرقی من ، ای غنی تر از شقایق
مال تو ارزونی تو ، خورجین قلب این عاشق

این بوی غریب راه نیست ، بوی آشنای عشقه
تپش قلب زمین نیست ، این صدا صدای عشقه

همه همین و دارم مال تو


اسم تو داغی شرمه ، تو فضای سرد خورجین
خواستن تو یه ستاره ست پشت این ابرای سنگین
خورجینم اگه قدیمی ، اگه بی رنگه و پاره
برای تو اگه حتی ارزش بردن نداره
واسه من بود و نبوده ، هر چی که دارم همینه
خورجینی که قلب این عاشقترین مرد زمینه
بانوی شرقی من ، ای غنی تر از شقایق
مال تو ارزونی تو ، خورجین قلب این عاشق


+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 اسفند1384ساعت 4:59  توسط تنها | 
تو ای تنهای معصومم
چه درد آور سفر کردی
چنان در خود فرو مردی
که من دیدم خود دردی

در آن سوی پل پیوند
تویی با خنجری در مشت
در این سو مانده پا در گل
منم با خنجری در پشت

تو ای با دشمن من دوست
صداقت را سپر کردی
چه آسان گم شدی در خود
چه درد آور سفر کردی

خدا این راه گم کرده
که از شیطان تهی تر بود
تورا خواند و تو هم رفتی
که حرفش حرف آخر بود

خدای تو به سحر خواب
به تو بیگانگی آموخت
غم دور از تو پوسیدن
مرا در خویشتن می سوخت

تو ساده دل ندانستی
خدای تو دروغین بود
تنی خاکی و درمانده
خدای تو فقط این بود

تو ای با دشمن من دوست
صداقت را سپر کردی
چه آسان گم شدی در خود
چه درد آور سفر کردی

چنین زخمی که من خوردم

زدم ناله بیش که ناله ام به فقان کشیده


نه از بیگانه از خویش است
هراسم نیست از مردن
ولی مرگ تو در پیش است

شب رفتن تو را دیدم
ولی انگار در کابوس
فقط تصویری از تو بود
تو را نشناختم افسوس

کسی هرگز به فکر ما
نبود و نیست ای هم درد
برای مرگ این قصه
کسی گریه نخواهد کرد


+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 اسفند1384ساعت 4:29  توسط تنها | 
دلم برات تنگه عزیز یادی نمیکنی ز من
دارم دیوونه می شم و نمی بینی نیاز من
می خوام ببینمت ولی فاصله از من تا خداست
خودم هزار و یک طرف همه حواسم به شماست

وقتی نمی بینم تورو چشمامو واسه کی بخوام
نفس برام سمی می شه هوا رو واسه کی بخوام

تو نیستی دنیا نیست


انگار نه انگار که دلی برای بودن تو بود
رفتی و بین آدما شدم یکی بود و نبود

یه جور واقعی تو رو حس می کنم توی تنم
به جون تو بدون تو دیگه دارم دق می کنم
صورت ماه تو عزیز دیوارای خونه شده
هر کی میبینتم میگه طفلکی دیوونه شده

تو رو خدا راضی نشو بیشتر از این هدر بشم
دیگه بسه راضی نشو این جوری در بدر بشم


+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 6:25  توسط تنها | 
دلم برات تنگ شده جونم
مي خوام ببينمت نمي تونم
بين ما ديواراي سنگي
فاصله يك عمره مي دونم
بغض ترانه رو شكستم
مي خوام بگم عاشقت هستم
تو عين ناباوري يك شب
خالي گذاشتي هر دو دستم
تو بودي تمام هستي و مستي و راستي و تمام قصه من
تو بودي سنگ صبورم و نگاه دورم و لبهاي بسته من
تو بودي تمام هستي و مستي و راستي و تمام قصه من
تو بودي سنگ صبورم و نگاه دورم و لبهاي بسته من
نيمه شب، نيمه شب از خوابم پا مي شو
نيستي پيشم، نيستي پيشم باز ديوونه مي شم
دوري تو دوري تو تيشه زد به ريشم، نيستي پيشم
بي صدا،بي صدا از من خالي مي شم

تو بودی و هستی برای من


همصدا، همصدا با بيداري مي شم
گونه هام، گونه هام خيس از شبنم غم، نيستي پيشم
تو بودي تمام هستي و مستي و راستي و تمام قصه من
تو بودي سنگ صبورم و نگاه دورم و لبهاي بسته من
تو بودي تمام هستي و مستي و راستي و تمام قصه من
تو بودي سنگ صبورم و نگاه دورم و لبهاي بسته من
تو بودي تمام هستي و مستي و راستي و تمام قصه من
تو بودي سنگ صبورم و نگاه دورم و لبهاي بسته من
تو بودي تمام هستي و مستي و راستي و تمام قصه من
تو بودي سنگ صبورم و نگاه دورم و لبهاي بسته من.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 6:20  توسط تنها | 
برمي گردم،بر مي گردم
اما بي تو تک و تنها
اون مسافر که غريبه
منم از جادهء شبها
سخته رفتن،سخته غربت
دست شبها رو گرفتن
درد ناباوري ها رو
توي شعرو قصه گفتن

بر ميگردم،بر ميگردم
اما خاطراتم اونجاس
همهء بود و نبودم
سايهء مبهم فرداس
توي پس کوچهء غربت
بي نشوني نيمه جونم

بر میگردم


هر چي که ميخوام بمونم
مي بينم باز نمي تونم

برميگردم،بر ميگردم
تا مثه ابرا ببارم
تو مسير بيکسي ها
غير شب راهي ندارم
عکس خورشيدو کشيدم
اما تو غروب اسيرم
نمي تونم که دوباره
حس بودن و بگيرم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 5:55  توسط تنها | 
بی اختیار بی اختیار ، دنبال تو دارم میام
یکی نمی پرسه ازم ، کجا می رم باز چی می خوام
آخر خطی اگه هست ، اینجا شروع راهمه
نگو بهت نمی رسم ، جاده پر از پیچ و خم

به دنبال توام


یکی نمی پرسه ازم ، این همه رفتن تا به کی
جواب سربالا ازت ، بازم گرفتن تا به کی
یه عمری بود که انتظار ، سر به سر دلم می ذاشت
دل از خدا تو رو می خواست ، کاری به این کارا نداشت
اون اولش دنبال تو ، اومدن و خسته راه
یه عالمه بغض و سکوت ، آخرشم یه بی پناه
سخته فقط راهی شدن ، بی اختیار بی اختیار
غریب آشنای من ، غربت و پیش پام نذار

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 5:52  توسط تنها | 
تو به شفافي شبنم رو برگا
من مثه يه برگه زردي كه مي افته از درختا
تو مثه طراوت گلهاي نرگس
روي قلبم من نوشتم :
بي تو هرگز !

تو مثه ستاره اي که توي شبهاي سياهم
مي درخشي و ميشي جون پناهم
تو مثه طراوت گلهاي پونه
چرا رفتي از برم ؟
اي ديوونه !

تو مثه يه تيكه ابري توي آسمون آبي

آتش فاصله جانم گرفت


پاک و ساده مثه رویا مثه خوابی
بگو یکبار آره یکبار برمیگردی
یا هنوزم بی تفاوت
یخ و سردی !

بين من و تو فاصله غوغا مي كنه
ياد حرفهاي قشنگت منو رها نمي كنه
تو منو گذاشتي رفتي توي روزگار وحشي
توي كوچه هاي غربت دنبالم حتي نگشتي
...
+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 5:33  توسط تنها | 
اولش فکر نمی کردم که دلم رو برده باشه
یا دلم گول چشای روشنش رو خورده باشه
اما نه گذشت و دیدم دل من دیوونه تر شد
به تو گفتم دلت از قصه ي من با خبر شد
آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن
رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن
می دونم دوستم نداری مثه روزای گذشته
من خودم خوندم تو چشمات یه کسی اونو نوشته
می دونم فرقی نداره واست عاشق بودن من
می دونم واست یکی شد بودن و نبودن من

گریه ای آواز خاموش


اما روح من یه دریاست پره از موج و تلاطم
ساحلش تویی و موجاش خنجرای حرف مردم
آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن
رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن


+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 5:29  توسط تنها | 
ای مسافر غریبه چرا قلبمو شکستی ؟
رفتی و تنهام گذاشتی دل به ناباوری بستی

ای که بی تو تک و تنهام توی این غربت سنگی
می دونم بر نمیگردی شدی همرنگ دو رنگی

همه زندگی من اون نگاه عاشقت بودگریه خاموش
چرا فکر کردی به جز من یکی دیگه لایقت بود ؟

رفتی و ازم گرفتی اون نگاه آشناتو
واسه من باقی گذاشتی التهاب لحظهاتو

حالا من تنها نشستم با نوای بی نوایی
چه غریبم بی تو اینجا ای غریبه بي وفايي


+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 5:16  توسط تنها | 
نمیدانم چه میخواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته است
در تنگ قفس باز است وافسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است
نمیدانم چه میخواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال نا شناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد

در قفس مُردم



پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج وگمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردیست خونبار
که همچون گریه میگیرد گلویم
غمی آشفته دردی گریه آلود
نمیدانم چه می خواهم بگویم
نمیدانم چه می خواهم بگویم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 5:2  توسط تنها | 
با من بگو از عشق
ای آخرین معشوق
کی برای رسوایی
دنبال بهونه ام

با بوسه ای آروم
خوابم رو دزدیدی
تو شدی تعبیر
رویای شبو نه ام

من تو نگاه تو
دنیامو میبینم
فردای شیرینم
نازنین من

چشمای تو
افسانه نیست
که تمومه خواب و خیالم بود
تقدیر من
عشق تو شد
که همیشه فکر محالم بود

شبهای تنهایی همرنگه گیسوته
آغوشتو واکن بانوی مهتابی
داواپسی هامو
با خنده ای کم کن
که تویی پایان
تردید و بیتابی

من تو نگاه تو
دنیامو میبینم
فردای شیرینم
نازنین من

چشمای تو
افسانه نیست
که تمومه خواب و خیالم بود
تقدیر من
عشق تو شد
که همیشه فکر محالم بود

چشمای تو
افسانه نیست
که تمومه خواب و خیالم بود

آخرین معشوق


تقدیر من
عشق تو شد
که همیشه فکر محالم بود

چشمای تو
افسانه نیست
که تمومه خواب و خیالم بود
تقدیر من
عشق تو شد
که همیشه فکر محالم بود

چشمای تو
افسانه نیست
که تمومه خواب و خیالم بود

تقدیر من
عشق تو شد
+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 اسفند1384ساعت 4:38  توسط تنها | 
دست تو ياس نوازش
در سحرگاه بهاري
اي همه آرامش از تو
در سر انگشتت چه داري
در كتاب قصه ي من
معني هر دل سپردن
خود شكستن بود و مردن
در غم خود سوگواري

اي همدم اي مرهم
اي خط سرنوشتم
اي همدم اي مرهم
بي تو چه مي نوشتم

من چه بودم نقش باطل
قايقي گم كرده ساحل
باهزاران زخم بر دل
از عزيزان يادگاري
بي نياز از هر نيازي
بي خبر از حيله سازي
باگناه پاكبازي
باختم در هر قماري

اي همدم اي مرهم
اي خط سرنوشتم
اي همدم اي مرهم
بي تو چه مي نوشتم

من چه بودم شعله ي درد
قصه ي خاكستر سرد

بی تو در تنهایی خویش


زخمي دنياي نامرد
قصه ي چشم انتظاري
با من ويرانه از درد
دست تو اما چه ها كرد
اي كه با معناي ديگر
عشق را آموزگاري

اي همدم اي مرهم
اي خط سرنوشتم
اي همدم اي مرهم
بي تو چه مي نوشتم


+ نوشته شده در  سه شنبه 2 اسفند1384ساعت 7:0  توسط تنها | 
صورت عکس تو آلبوم خیسه
دوباره خاطرتو بوسیدم
این سوال بی جواب رو از خودم
تا حالا هزار دفعه پرسیدم
با کدوم ترانه باز جون میگیره
نبض اون حنجره ي فیروزه
میدونم بدون تو فردای من
رنگ خاکستریه دیروزه

تن تشنه مثل خورشید
بی سرزمینتر از باد
كولي تراز ترانه
بی پرده مثل فریاد

تنهاتر از سکوتم
روشنتر از ستاره
عاشقتر از همیشه
با من بخون دوباره



پلکای پنجره رو وا ميکنم
تو کوچه زمزمه مهتاب
همه پنجره ها خاموشن
انگار این کوچه خلوت خوابه

بی صدا اسمتو فریاد میزنم
هق هقم حنجره مو میبنده
دوباره دستای نا مرئی شب
پلکای پنجره مو میبنده

تنم در حسرت تو سوخت




تن تشنه مثل خورشید
بی سرزمینتر از باد
بی سرزمینتر از باد
بی سرزمینتر از باد
بی سرزمینتر از باد
بی سرزمینتر از باد
بی سرزمینتر از باد
بی سرزمینتر از باد
بی پرده مثل فریاد
فریاد...
فریاد...
فریاد...
+ نوشته شده در  سه شنبه 2 اسفند1384ساعت 6:52  توسط تنها | 
من برای تو میخونم
هنوز از اینور دیوار
هرجای گریه که هستی
خاطره هاتو نگهدار
تو نمیدونی عزیزم
حال روزگار ما رو
توی ذهن آینه بشمار
تک تک حادثه ها رو

خورشیدو از ما گرفتن
شکر شب ستاره پیداست
از نگاه ما جرقه
صد تا فانوسه یه رویاست
من برای تو میخونم
بهترین ترانه هارو
دل دیوارو بلرزون

فقط به خاطره تو


تازه کن خلوت مارو
هم غصه بخون با من
تو این قفس بی مرز
لعنت به چراغ سرخ
لعنت به چراغ سبز
هم غصه بخون با من
تو این قفس بی مرز
لعنت به چراغ سرخ
لعنت به چراغ سبز

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 اسفند1384ساعت 6:26  توسط تنها | 
خیال کردم بری میری از یادم تو رفتی و نرفت چیزی از یادم
تو رفتی و تازه عاشق تر شدم از اونی هم که بود بدتر شدم من
صبح تا شب این شده کارم که واسه چشات ببارم

رفتی اما حالا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


تو خدای عاشقایی تو تموم کسو کارم
تو به داد من رسیدی وقتی تنهایی ام رو دیدی
تو نذاشتی برم از دست مگه چیزی هم هنوز هست
نازنینم امید شیرینم من به جز تو کسی نمی بینم
از اون روزی که رفتی یه روز خوش ندیدم
به جز دستای گرمت پناه و پشت ندیدم
زندگیمو به پای تو دادم اون روزا رو نمی ره از یادم
نازنینم برس به فریادم
+ نوشته شده در  سه شنبه 2 اسفند1384ساعت 5:57  توسط تنها | 
چشم من بيا منو ياری بکن
گونه هام خشکيده شد کاری بکن
غيره گريه مگه کاری ميشه کرد
کاری از ما نمياد زاری بکن
اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد
هرچی دريا رو زمين داره خدا
با تمومه ابرای آسمونا
کاشکی ميداد همه رو به چشم من
تا چشام به حال من گريه کنن
اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد
قصهء گذشته های خوب من
خيلی زود مثل يه خواب تموم شدن
حالا بايد سر رو زانوم بذارم
تاقيامت اشک حسرت ببارم
دل هيشکی مث من غم نداره
مثل من غربت و ماتم نداره
حالا که گريه دوای دردمه
چرا چشمام اشکشو کم مياره

گریه تنهایی


خورشیده روشن ما رو دزديدن
زیره اون ابرای سنگين کشيدن
همه جا رنگه سياهه ماتمه
فرصت موندنمون خيلی کمه
اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد
سرنوشت چشاش کوره نمیبینه
زخم خنجرش ميمونه تو سينه
لب بسته سينهء غرق به خون
قصهء موندن آدم همينه
اونکه رفته ديگه هیچوقت نمياد
تا قيامت دل من گريه ميخواد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 اسفند1384ساعت 5:52  توسط تنها |